شهري بر روي آب
ونیزیها برای رفت و آمد در سطح شهر عمدتاً یا با پای پیاده و در غیر این صورت از اتوبوسهای آبی و یا قایقهای شخصی خود استفاده میکردند. قایقهای شخصی آنان عمدتاً در کنار خیابانهای کمعرض آبی و یا در داخل پارکینگهای آبی منازلشان پارک میشد. کل ونیز دو خط اتوبوس شهری داشت که در هر مسیر اتوبوسها حدوداً در بیش از بیست ایستگاه توقف داشتند.
گدایان در سطح شهر ونیز از کاسبی خوبی برخوردار بودند و البته تعداد آنها در مقایسه با شهر رم نیز به مراتب بیشتر بود. البته گدایان ونیزی هر کدام برای خودشان هنری داشتند. برخی از آنها موسیقی میزدند و گدایی میکردند و برخی نیز خود را به شکل تندیسی در آورده و به مانند مجسمهای بیحرکت ساعتها را در گوشهای از خیابان میماندند که مردم نیز با آنها عکس گرفته و کمکی به آنها میکردند.
کمپ ما دقیقاً در کنار فرودگاه اصلی ونیز واقع شده و هر ده دقیقه میبایست صدای هواپیماهایی را که در حال فرود یا برخاستن هستند را تحمل کنیم. بعید میدانم فرودگاه شهر بزرگی همچون اصفهان هم شاهد اینچنین تردد هواپیماها در درون خود باشد.
در ونیز شما نه پلیس میبینید و نه چراغ قرمز. البته اصلاً چهار راهی وجود ندارد که چراغ راهنمایی و رانندگی وجود داشته باشد. البته از پلیس تأمین امنیت و نظم هم خبری نیست و حتی یک کیوسک پلیس هم در دو روز اقامتتان در ونیز ندیدم.
تصور کنید شهری را بدون ترافیک، بدون آلودگی هوا، بدون صدای بوق و رفت و آمدهای مکرر خودروها، بدون چراغ قرمز و سبز. ونیز دقیقاً چنين شهری بود. شهری آرام و دوست داشتنی که البته آفتاب غروب نکرده، دیگر کسی را در شهر نمیتوانستی بیابی و شهر خلوت میشد. خلوتی به مانند ساعتهای 12-11 شهرهای ایران . در کوچه پس کوچههای تنگ و تاریک ونیز، زمانی که شهر داشت به طرف خلوتی شبانه خود حرکت میکرد، لهجه آشنای فارسی به گوشهایم خورد. برگشتم یک خانم ایرانی و آقای ایرانی را دیدم که با عجله در مخالف جهتی که من در حال حرکت بودم میرفتند. سرسخن را با آنان باز کردم. مرد ایرانی از اهالی کردستان ایران بود و از کسانی بود که با انقلاب 57 از ایران خارج شده بود. مقداری از وضعیت سیاسی ایران و تحولات اخیر و انتخابات رئیس جمهوری ایران پرسید و پس از آن فحش را به زمین و زمان و حکومت و سردمداران سیاسی ایران کشید و البته «ملت گاو» ایران!! که پس از 26 سال هیچ تجربهای کسب نکرده و همان راه گذشته خود را «به غلط» میروند. دوست نداشتم چندان در زمینه مسائل سیاسی با او بحث کنم. سریع موضوع را چرخاندم و درباره وضعیت ایرانیهای مقیم ونیز از او سؤالاتی کردم به گفته او تعداد ایرانیها مقيم ونیز به ده نفر هم نمیرسد که عمدتاً مغازهدار هستند. البته تعارفکی هم زد تا با دوستم به مغازهاش برویم و مهمانش باشیم. شهر رو به خلوتی و سکوت مرگباری میرفت ترجیح دادم سریعاً خداحافظی کرده و به کمپ محل اقامت برگردم.
کمپ ظاهراً شلوغ بود و جوانهای کمپ در دیسکوی آن مشغول. شام را خوردیم و به گمان آنکه همه در خوابند به دیسکوی کمپ رفتیم. پنجاه نفری در وسط سالن کوچک آن مشغول رقصیدن بودند و موسیقی زنده نیز در کنار آن پخش میشد. در لابهلای تاریکی دیسکو، کمکم سروکله دوستان هم دو به و یا تکتک پیدا میشد!
